نمیدونم چرا اومدم اینجا..شاید فک میکنم یه پناهگاه برامه که هر وقت احساس بدی بهم دست میده میام اینجا!!!!
شاید تنها چیز یا جایی که فقط میشنوه...میشنوه و هیچی به رو خودش نمیاره... مثه خودمه
...با این فرق که بعضی وقتا یه نظری هم این وسطا میندازم...
میخوام تو وصف خودم بنویسم..اما زبان و دلم توانایی شو نداره.... تواناییشو نداره که خودشو سبک کنه... توانایی شو نداره که فریاد بزنه... تونایی شو نداره که....
از اون دوستی که گفته بودم ازش بی خبرم بعد ۱.۵ ماه بهم ایمیل زد
.... کلا شاهکار به خرج داد که ببینمش گوشش کف دستشه (لا اغراق چون توانایی این رو هم ندارم)...اما ۴ تا حرف تو جواب ایمیل بهش زدم که حداقل این دل کمی خنک شده باشه...
دیشب خیلی حالم گرفته بود
...اینقدر که حال نت نداشتم...(منظورم یاهو و کلوب) خیلی دلم میخواست بیام اینجا و بنویسم اما هیچی تو ذهنم نبود که به زبون بیارم... فکر و ذهنم با هم درگیر بودن!!! وقتی اینجوری باشم اون ۱ ساعتی که هم با جون کندن می خوابمم از چشام پر میکشه میره
.... رفتم به تیر خواب دراز کشیدم اما کو خبر از خواب...گوشیم باطری نداشت...زیر زبون یه فحش نثارش کردم و با ۳۰٪ شارژ باقیش اهنگ گوش دادم....انصافا تا خود سحر وز وز کرد!!!
به همه چی فکر میکردم...
اینقدر فکر تو سرم میومد و میرفت که خیلی ها تو صف انتظار گیر میکردند
...بعضی هاشونم اینقدر گنگ و مبهم و پیچیده بود که به سرعت نمی گذشت و مثه یه مسافر توی ایستگاه صلواتی مخم جا خوش کرده بود
...اینقدری که زمان مثه برق می گذشت این فکرا تموم شدنی نبودن..تو خودم اینقدر غرق بودم..که صدا خواهرم اومد که هی گیگیلی!!! پاشو سحری بخور...
هیچ نایی نداشتم...جون بلند شدن نداشتم...انگار همه انرژی از وجودم رخنه کرده بود و حتی برای بلند شدنمم چیزی نمونده بود... رفتم تو اشپزخونه یه کم خوردم.... قول خواهرم انگار داری به گنجشک غذا میدی!!!(حالا همینشم میخورم جا شکرش باقیه)
بعد اذان...دوباره داشتن میومدن سراغم...وای اصلا حوصله راه دادن به مخم نداشتم
...کرکره رو کشیدم پایین
و فقط به یه چی فکر کردم...فقط همون باعث ارامشم می شد و زمانی نگذشت که خوابم برد!!!!

تو راه برگشت خونه دلم نمیخواست چشمو باز کنم . کشون کشون اومدم خونه دوباره خوابیدم...
و امروز.....
با زنگ دوستم از خواب پریدم(خروس بی محل یعنی همینا!!!)...دلم میخواست خفش کنم... تو خواب نداری دلیل نداره بقیه هم خواب نداشته باشن( نشان از اعتماد به نفس بالا)
یه کم وول وول خوردن تو جام بالاخره بیدار شدم
...اول یه استعلام از یه بنده خدایی کردیم
و رفتیم دنبال کارمون
( اونم چه کاری power کامپیوتر و بی زحمت بزن بشین پشتش و هی صفحه هارو اینور اونور کن
)
اومدیم نت گردی ....یه کم بازی کردم( موتور سواری هنوز باد نیستم هی میوفتم اعصابم خورد میشه
)
وقتی اومدم یاهو !!!! اولش بگو و بخند اما بعد ۳ فازم پرید!!! بی دلیل نبود...نمیتونم با خودم کنار بیام که داره بیخودی که منشا ش واقعا ارزش نداره!!!! داره نابود میشه
داره نابود میشه و خودشم هیچ حالیش نیست....البت حالیش هست و خودشو میزنه به
... که مثلا اطرافیانش نپکن خدایی نکرده...در این باره زیاد کشش نمیدم دیگه به خودش سپردم و فقط به خدا میسپارمش که اول سلامتیشو بهش برگردونه و یه عقلی بهش بده!!! الـــــــــــهی آمین
) خوب مثه یه خواهر دوسش دارم
یه آجی کوچولو که عینو خودم حرف تو کتش نمیره
)
خودمم که الان........ نمیگم چه جورم
فقط اهنگی که دارم گوش میدمو (داریوش)می نویسم و والسلام!!
میون این همه کوچه...که به هم پیوسته...کوچه قدیمیه ما...کوچه بن بسته
صدای رود بزرگ...همیشه تو گوش ماست..اون صدا لالایی...خواب خوب بچه هاست
کوچه اما هر چی هست...کوجه خاطره هاست..اگه تشنست اگه خشک..مال ما نیست کوچه ماست
توی این کوچه به دنیا اومدیم...توی این کوچه داریم پا میگیریم...یه روزم مثل پدر بزرک باید...توی همین کوجه غربت بمیریم
اما ما عاشق رودیم مگه مه...نمیتونیم پشت دیوار بمونیم...ما یه عمره تشنه بودیم مگه نه...نباید پای حسرت بمیریم
پشت سر..پشت سر..پشت سر جهنمه..روبرو..روبرو...مرگ راه آدمه
روح جنگل سیاه با دستای شاخه هاش داره...روحمو از من میگیره
تا به یه لحظه می مونم ...جغد ها تو گوش هم میگن...پلنگ زخمی می میره
راه رفتن دیگه نیست... حجله پوسیدن من...جنگل پیره
با چشمهای بی فروغ..میون راست و دروغ..خودمو گم میکنم..توی این شهر شلوغ
پچ پچ ادمک ها...بس که تو هم می دوه...دیگه فریاد منو سایمم نمیشنوه
صدای زنجیر تو گوشم میخونه...تو داری از قافله دور میمونی
سرتو خم کن تا درها باز بشن...
من میخوام مثل همه ساده زندگی کنم...چادر موندنمو هر جا خواستم بزنم
توی این دریا نمی خوام نهنگ کوری باشم...توی این درهای قفل علی کنکوری باشم
نمردیم و معنی چی بگم ؟؟؟؟....هم فهمیدیم

آخیش!!! عجب تخلیه باری بود...