سوخته دل...!!!

برای آنچه که هستیم و داریم زندگی کنیم!!!!

53امین دلتنگی....سلـــــــامی دوباره...تولدت مبارک!!!!

سلــــــــــــــــــام...یه سلام پر انرژی به همه دوستای گل گلابم

من دوباره برگشتم...خیلی دلم براتون تنگ شده بود....

تولد امام رضا رو به همهتون تبریک میگم...ایشالله که همیشه خوشحال و شاد باشید

این مدت اتفاقای جورواجور زیاد افتاد...فقط میتونم بگم براتون آرزوی سلامتی دارم و هیچوقت سرو کارتون با بیمارستان نیوفته...

خوب این چیزارو بیخی....

اینقدر ذوق کردم که برگشتم که اصبلا نمیدونم چی باید بنویسم...

خیلی دوستون دارم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مهر 1389ساعت 19:21  توسط گیگیلی  | 

52امین دلتنگی....خداحافظی موقتی!!!!!

سلام

خیلی دلم تنگ شده بود برای حرف زدن...دلتنگی برای اینجا...اتفاقای جور واجور زیاد افتاده...هم خوب هم خیلی بد...اما خدارو شکر که تا حدی همه چی آروم شده...شاید اینم مثه خداحافظی من موقتی باشه..آره خداحافظی!!!

اومم..خوب این اواخر کم میام نت و خیلی که نه اما کم میام نت...

امروزو با اتاق تکونی سپری کردم...کل اتاقمو بهم ریختم و حسابی تمیزش کردم و با وسواس خاصی وسایلشو چیدم...دکوراسیون اتاقمو تغییر دادم...نمیدونم چرا اما این دفعه با انرژی جالبی داشتم این کارو میکردم برعکس دفعات قبل که بی حوصله این کارو میکردم...

شاید یه پست به فاصله کمی از این پست بزارم

خیلی دوستون دارم

خداحافظـــــــــــــــــــــــی

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مهر 1389ساعت 20:43  توسط گیگیلی  | 

51امین دلتنگی...تولد سوری + ...!!!!

سلام

یه سلام بعد یه هفته ای...!!! جالبه نه...یک کم بی سابقه بود تو این چند ماه...(خوب دیگه پیش میاد)

اول بگم که همزاد رنگی برای اکولی خودم کشیدم!!!!

اوممم...یعنی چی؟؟؟ خوب من این کنار گفته بودم یه شاهکار خودمو گذاشتم...حالا یه همزاد رنگی هم اضافه کردم...همونه...اما انداختمش تو رنگ و لعاب...

اینم از پکولی من...مثلا کلی وقت صرف کردم تا رنگش کردم(مثل این بچه ها که بهشون میگن از خط بیرون نزنه رنگ آمیزی کن) کلا عاشق نقاشیم...هر چی اشه به رو کاغذ میارم!!!

از طرفی امروز تولدم بود...البته سوری..هر چی بانک بود که من حساب داشتم برام تبریک تولد فرستادن...شب قبلش یکی از دوستام بهم زنگ زدو بهم تبریک گفت...وای اصلا مونده بودم..برای اولین بار بود تو این روز کسی بهم تولدمو تبریک میگفت...هاج و واج مونده بودم (آخه من بچه پاییزم) کلی ذوق کردم...تو اون اوج خود درگیری یه نیم چه انرژی برام بود..که زودی فروکش کرد...اما چه خوبه ادم ۲بار تولد داره...

وای که این چند روزه درگیر بودم و خواهم بود...

تو پست بعدی بیشتر میفکم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم شهریور 1389ساعت 23:51  توسط گیگیلی  | 

50امین دلتنگی...رحمت الهی+دل گرفتگی!!!!

خیلی وقته منتظرش بودم...خیلی وقت بود خودشو ازمون پنهون کرده بود...خیلی وقت بود رحمتش ازمون دریغ بود....

تا اینکه رسید به دیشب و آسمون دلش سنگین شد....خیلی سنگین شده بود...وقتی نگاش میکردم سنگینی دل خودم از یادم می رفت!!!! به هم دیگه زل زدیم تا ببینیم کدوممون کم میاره و رودربایستی و میزاره کنار و خجالترو قورت میده و خودشو سبک میکنه...

به سردرد شدیدی دچار شده بودم...دلم نمیخواست با یه مشت مسکن دردشو ساکت کنم اما دیگه کم آوردم و ۲ تا کدئین رو زدم بالا...دوباره زل زدم به آسمون و زیر لب زمزمه میکردم و برای خودم میخوندم... از آهنگ ای هایده...(که الان دارم گوش میدم)

دلم نمیخواست مثه آسمون یه وقت کم بیارم...اما فکر و ذهنم داغون بود...خیلی داغون بود و هنوزم هست!!!

تا اینکه دم دمای صبح آسمون دلش ترکید و خودشو خالی کرد..اینقدر بارید تا آروم شد!!! ( خداجون خیلی وقت بود بارونت رو حوالمون نکرده بودی)

چند پست قبل در مورد بهونه نوشتم....دارم به این فکر میکنم که اینم یه بهونه است..که این جور تو اوج خنده و شادی این جور به زمین زده شم!!!! خیالم پیش خودم راحته...واقعا که بچه درون حساسی داریم..که با یه "تو" زودی به قول معروف میترکه و میشه یه بچه طغث (TOqs)و لجباز که تا خودش نخواد درست نمیشه!!!!

فکرم اصلا کار نمیکنه...نمیدونم اینام از کجا نوشتم و به زبون آوردم!!!!


 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم شهریور 1389ساعت 15:0  توسط گیگیلی  | 

49امین دلتنگی...قالب جدید مبارک!!!!

اووممم...بازم سلام

چند صباحی از پست قبلی نگذشته بود کـــــه بی انرژی و بی حوصله اونم با اعتماد به نفس اومدم پست گذاشتم....جرقه ای در این مخ بنده ایجاد شد!!!!

جرقه تغییر قالب وبلاگم....!!!!

چند وقت پیش یکی از دوستام بلاگم و دید چشماش از ظاهر وبلاگم درد گرفت و پیشنهاد تغییر قالب داد(ازش خیلی ممنونم)

اولش زیاد توجه حرفش نشدم....دوباره رفتم با دقت به بلاگم نگاه کردم دیدم راست میگه بک گراند مشکی با متن سفید!!!!  تو دلم گفتم ببین چند نفر مثه این اینجوری عذاب کشیدن!!!

اما موندم از اینکه این جرقه تعویض تو اوج کسالت چطوری خورده تو مخم خدا عالمه!!!

مام همت رو به خرج دادیم و گشتیم دنبال قالب...تقصیر منم نبودا اما هر چی به پستم میخورد همه زمینه مشکی...

بعد نیم ساعت گشتن چندتارو گلچین کردم و شروع کردم به آنالیز کردنشون...همه رد شدن تا رسیدیم به این قالب!!!...هی میرفتم میومدم دوباره نگاش میکردم تصمیمو گرفتم

انداختمش تو Front page شروع کردم به دستکاری و ..... بعدشم که افتتاح نمودیم!!!

خیلی خوشم اومد وقتی دیدم...

یک کم روحیم باز شد...خداییش دیگه دلم میگرفت میدیدم...

شاید به زودی آهنگ وبلاگمم عوض کنم

این خانوم کوچولوی این کنارم شاهکار خودمه(تشویق نفرمایید)

+ نوشته شده در  شنبه بیستم شهریور 1389ساعت 22:26  توسط گیگیلی  | 

48امین دلتنگی....عیدتون مبارک!!!

سلام به همه دوست گلی های خوبم

عیدتون مبارک(با کمی تاخیر)
براتون آرزوی قبولی عباداتتونو از خدا دارم به خصوص تو این ماه رمضون که همه تو یه حال و هوای خاص خودشون هستن

چند روزی هست نیومدم...هم دلتنگم هم این که سرمـــــــــــــــــا خوردم اساسی!!!

حال نت اومدن و پشت کام نشستن نداشتم

اومدم یه تبریک بهتون بگم و برم

یا حق

+ نوشته شده در  شنبه بیستم شهریور 1389ساعت 19:10  توسط گیگیلی  | 

47امین دلتنگی...انگار همین دیروز بود...!!!!

انگار همین دیروز بود...که به دنیا اومدی...همش یک ماه ۱۳ روز تنها بودی و بعدش من اومدم و دیگه تنها نبودی و نبودیم...

انگار همین دیروز بود....دور درخت نارنج بزرگ وسط حیات بابابزرگ دنبال هم میکردیم...

انگار همین دیروز بود... که زیر سایه درخت توت خونه عمه خانوم بساط خاله جون بازی به راه بود!

انگار همین دیروز بود...با لباسای یه جور و مدل موهای یک جور جلوی آینه به هم میخندیدیم!(فرقمون تو رنگ موهامون بود)

انگار همین دیروز بود...که دست تو دست هم رفتیم پیش دبستانی و دعوا رو صندلی خانوم معلم!!!( بعدشم اون گاز محکم از پا رو نصیبم کردی که به زور بلندم کردی)

انگار همین دیروز بود...دوران کودکی و روز به روز با هم میگذروندیم و تابستونا هفته به هفته پیش هم میموندیم

انگار همین دیروز بود...که دیگه بزرگ شدیمو پیش دبستانی...دبستان...راهنمایی...دبیرستان..رو پشت سر گذاشتیم(اون شبهای امتحانای نهایی تو اتاق هم و شیفتی بیدار موندن و خوندن واسه درسها و سوال پرسیدن وسط خیابون از راه خونه تا مرکز امتحان)

انگار همین دیروز بود... تو دوران پیش دانشگاهی و گذروندن کلاسهای کنکور ( اونم هر جمعه باچشمهای خواب آلود تست میزدیم و خوابیدن سر جلسه امتحان و افتخارم به تراز امتحانامونم میکردیم....)

انگار همین دیروز بود... که رتبه کنکورمون اومد و منتظر جواب انتخاب رشته هامون شدیم ( اونم با رتبه های یک جور ...جالبه نه!!!)

انگار همین دیروز بود... که دانشگاها ماهارو جدا کرد(آخه نامرد کرم داشتی رشته ها رو بالا پایین کردی اونم در غیاب من)

انگار همین دیروز بود... که بعد یکسال دوری دوباره برگشتی پیش خودم ( کرم دیگه کاریش نمیشه کرد...اگه نمیریختی الان هم ترم بودیم...آخ جون دوباره با هم افتادیم)

انگار همین دیروز بود... که تمام غصه هاتو به جون میخریدمو به شادی و خنده تبدیل میکردم

چه روزهایی بود که با هم نگذروندیم...چه جاهایی که با هم نرفتیم!!!!(دوباره شیطنت ها به راه شد)

و الان دیگه برای خودت خانومی شدی....چه خوشگل شده بودی...چقدر استرس داشتی....اما همش بعد ۱ ساعت همه اون دوران شد یه خاطره و یه زندگی جدید رو شروع کردی...

چقدر موقعی که داشتی تو اتاق جلوی اون همه مهمونها خودتو باهاشون آشنا میکردی یه لبخند رو لبات بود بغض میکردم ( همش از خوشحالی بود...بیشترش تو ساعاتای قبل بود که نذاشتم هیچ کدومو بفهمی و همش میخندیدیم)

دیگه اون دختر بچه سابق شده بود یه خانوم خوشگل که دیگه دست تو دست همسرش....

چقدر برامم خوشحال کننده بود که تو اون لباس با اون فرم موهات که کمشو برات داده بودم رو پیشونیت...

برات آرزوی خوشبختی دارم در تمام لحظات زندگیت

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم شهریور 1389ساعت 20:8  توسط گیگیلی  | 

46امین دلتنگی...بهونه!!!!

سلام....

یه سلام با بهونه...آره بهونه

بزار هجیش کنم...ب...ه...و...ن...ه

این بهونه که چیکارا نمیکنه!!! یه بار باعث بهترین و بزرگترین اتفاق تو زندگیت میشه و بعضی وقتا یه وسیله میشه برای از بین بردن  زندگی!!!!

میدونی به چی فکر میکنم؟؟؟ به اینکه من بهونم چیه؟؟؟ اصلا همینجا!!! بهونم برای اومدن به اینجا چیه؟؟؟ بهونم چیه که میام دم به دقیقه یه چی مینویسم و میرم؟؟؟ بهونم چیه وقتی مینویسم آروم میشم؟؟؟ و خیلی سوالای دیگه که بهونه توش زیاده!!!!( گرچه جوابش برای خودم روشنه!!!)

خیلی از بهونه ها قشنگن...بهونه برای یه زندگی تازه...بهونه برای یه شروع تازه...بهونه برای ...

وقتی بهونه ها قشنگ و خوب باشن مطمئنا اتفاقایی که با این بهونه ها پیش میادم ،خوبه!!!

اما از یه بهونه بدم میاد...بهونه مرگ...بهونه تمومی...بهونه سیر شدن و کم آوردن از ادامه

دنبال بهونه ای...دیگه کم آوردی..دیگه سیر شدی اززندگی...دنبال بهونه ای که خودتو داغون کنی...خودتو نابود کنی ؟؟؟ که چی شه؟؟؟ که بگی آقــــــــــا ...من جرات تموم شدن و رو حرف واستادن رو دارم...اینکه با بهونه هات خودتو نشون بدی یا از مشکلاتت فرار کنی؟؟؟؟ فکر میکنی بهونه فرار و نابودی خوبه... همه چی حل میشه؟؟؟؟ اون همه حرف...اون همه خواهش...اون همه التماس ... اون همه احترام... اون همه کمک کردن این بود جوابش؟؟؟ نه خدا وکیــــــــلی اینه رسمش!!!!

بهونه جور کردی و میگی به خدا میسپارمت.... بهونه جور کردی که فرار کنی از دورو بریات...از اونایی که باعث همه مشکلات و چاله های زندگیت می دونی... میخوای شونه خالی کنی؟؟؟؟

باشه...بهونه درست کردی!!!!.... داری میری ...باشه... اما بدون که راهش نیست...راهش نیست که داری میری

اما حالام که دیگه رفتی منم میگم به خدا میسپارمت.... برات آرزو میکنم که به بهونه زندگی و دوباره شروع کردن برسی

 

راستی دوست جونی تو بهونه ات چیه؟؟؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم شهریور 1389ساعت 12:30  توسط گیگیلی  | 

45امین دلتنگی...بی هدف!!!!

سلام

یه سلام بی هدف...

اول از همه طاعات و عبادات دوست جونیام تو این شب های قدر و ماه رمضونی قبول باشه

یه هفته ای میشه نیومدم اینجا هم دلم تنگ شده بود هم اینکه حال حوصله پشت کام نشستن رو اصلا نداشتم تا بخوام چیزی هم بنویسم...

کلا امشبو بی هدف اومدم...هیچی تو ذهنم ندارم که به زبون بیارم(همینشم شرح حال)

داشتم به پست های قبلیم دید میزدم...۴۴ بار دلتنگی و حرف!!!! چقد زود به زود میام و اینجا دست به قلم میشم..(همون کیبورد...حالا خوبه چیز با مفهومیم نیست!!)

اوضا و احوالم یه جوریه به ظاهر آرومه ..اما از درون داغونه!!!

تو شب های قدر خیلی دعا کردم و اشک ریختم...برای هر کی که تو ذهنم بود و نبود دعا کردم

خداجونم امیدوارم قبول کنی و ......

دلم خیلی تنگ شده برای یه دوست جونی که همیشه تو قلبم جا داره

خدا پشت و پناهش

البت اینم بگم همه دوست جونیامو دوست دارم اما اون دوست جونیم دوست داشتنش ویژه است

این هفته قراره یه اتفاق خوبی بیوفته..البت برای من نه اما به واسطه اش خیلی خوشحالم...ایشالله که خوشبخت بشه (ایشالله همه دخترای دمه بخت برن سر خونه زندگیشونو خوشبخت بشن...از جمله خودم....البت شامل پسرهام میشه هااااا)

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم شهریور 1389ساعت 23:26  توسط گیگیلی  | 

44امین دلتنگی...نابینا!!!

یه چند وقت پیشا وقتی یه کلیپو میدیدم اصلا نگاش نمیکردم و تو دلم میگفتم باز که این!!!

بدون اینکه به آهنگشو متنش توجه کنم میزدم آهنگ بعدی

اما یه روز یکم تحمل کردم و گوش دادم...داستان متن و سابق شنیده بودم...چندین بار تو همون لحظه گوش دادم...رفتم دنبال آهنگ صوتی اما هر چی سرچ کردم تو آلبوما پیدا نمی کردم...تا اینکه تو سایت خود خواننده پیداش کردم و زودی دانلودش کردم... دوست داشتم اینجا هم متن و هم آهنگشو بزارم

*خواننده:مهام

*نام آهنگ: نابینا

***************************

خداجون...خداجون...لا لا لا لا

مه و دود و ابرای سنگین ،زمین تیره آسمون غمگین، میون شهر دختری حیرون، همیشه با چشمای گریون، نمی دیدند چشماشون دختر، گلهای عشقش شده پر پر، تنفر بود تو دلش پنهون، همه دنیاش تاریکو زندون

چه پنهون،چه گریون، مثه اشکهای ریز ناودون

روزها رفتن یک به یک تنها، پسر اومد دوره غم ها، ولی یک روز از همون روز ها، یه دست گرم اومد از دنیا، دل دختر رنگ دریا شد، یه احساس تازه پیدا شد

چه زیبا عشقشو داد،دختر شیرین شد پسر فرهاد

خداجون،خداجون،دلاشون رو به هم برسون

خداجون..خداجون..لالالالا

پسر می خواست همدمش باشه، میخواست دختر در برش باشه، به دختر گفت عاشقت هستم، با تو عهد عاشقی بستم، ولی دختر گفت که چون کورم، به حکم تنهایی مجبورم، پسر چشماشو به دختر داد، که شاید دختر بشه دل شاد

چه پنهون،چه گریون، مثه اشکهای ریز ناودون

ولی دختر وقتی بینا شد، پسر قلبش خیلی تنها شد، به دختر گفت همدمم میشی، میشه عشقو آرزوم باشی، دختر خندید ، گفت که چون کوری، به حکم تنهایی مجبوری

پسر گفت: هر جا که میری مواظب چشمای من باش

چه پنهون،چه گریون، مثه اشکهای ریز ناودون

 **************************************

فکر کنم جریان داستان این آهنگ رو بدونید

دانلود آهنگ رو براتون اینجا میزارم

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم شهریور 1389ساعت 18:17  توسط گیگیلی  | 

43امین دلتنگی...سرکاری!!!!

 

سلام به دوست جونیای گلم

اینقدر یه جا دراز میکشم برای مدتی ( نمیگم به چه دلیل...که هیچوقت افقی نشید) ییهویی یه خاطره اومد تو ذهنم فقط ثانیه شماری میکردم بیام  اینجا بنویسمش...فکر نکنید حالا همچین چیز باحالی اما ذوق دیگه کاریش نمیشه کرد!!!

بزار اینجوری شروع کنم...تا حالا کسی سروکار گذاشتین؟؟؟...یا کسی شمارو سرکار گذاشته؟؟؟

نگو نه!!! که محاله همچین کاری نکرده باشی...یا به پستت نخورده باشه..آدمی دیگه از اینکار و شیطنتها زیاد میکنه...بعضی این سر کاریها خوبه و فقط جنبه شوخی داره و تهش دور هم باهم خندیدنه...بعضی سرکار گذاشتن ها خوب نیستن که من با این دسته کاری ندارم...همون اولیه تو راست کار همه هست به همون تکیه میکنم...یعنی سرکاری با جنبه و هدف خندیدن

چون کلا خندوندن و دیدن شادی اطرافیانمو دوست دارم

یه چند وقت پیش ها آبجی بنده با دوستشون میحرفیدن (حالا نه از نزدیکها..نه از پشت تل... خدا این علم GPRS کلا حفظ کنه که جون هزینه مکالمه تلفنی رو خوب خرید... نه اینکه دیگه چتم با گوشی خوراک همه هست...خوراک شبانه آجی مارو هم تامین میکنه) دیدم با کلی هیجان سرش تو گوشیشه داره با سرعت مافوق نور تایپ میکنه...هی یه چیزایی داره زیر لبش میگه...به این ظاهر که روتو کم میکنم و کور خوندی...میدونستم آخرش به خودم مراجعه میکنه بهش حرفی نزدم اما داشتم از فضولی میترکیدم ببینم تو اون گوشی چه خبره!!!!

خلاصه اون زمان به سر رسیدو دیدم بـــــــــله.... دوستش بهش یه معما داده و از اونجایی که از  نابغه ای آجی ما با خبره باهاش شرطم بسته..اما غافل از اینکه یکی هنوز نمرده بزاره آجیش بازنده از یه جا در بره (اعتماد به نفس رو دارین) حالا هنوز نمیدونم معما چیه...تو دلم میگفتم خدا ضایم نکن

اهان اون دوستشم بهش ۴۸ ساعت فرصت جواب دادن داد...خدا عمرش بده یه دو روز وقت داد (هنوز نمیدونم معما چی هست)....اجی ما شروع کرد به معما تعریف کردن..این هی تعریف میکرد من بیشتر ذوق میکردم و حس غرور و اعتماد به نفس بهم دست داد...معما برام آشنا بود و جواب معما رو  بگی نگی میدونستم( یعنی تا نصفشو حل کرده بودم و چون انگیزه ای به حلش نداشتم به جواب آخرش نرسیدم) یادم بود این معما رو استادم تو ترم ۳ بهمون تو فایل هایی بهمون داده بودو یادم اومد فقط یکیمونم حل کرد..چه بیکاری بود اون دوست من !!!!

ساعت ۱ بامداد به دوستم اس دادم که جریان اینه ...خیلی حیاتی و پا آبرو وسطه و هیجان کاری رو بالا بردم تا زودتر جواب بده...اونم که تو اوج خواب گفت یادم نیست و باید ببینم معمارو( حالا نه اینکه همه مثه ما بیخوابن...اونم تا بیاد جواب رو بهم برسونه باید یه چی دستی هم به دوست خواهرم بدم بابت شرط رو باختن) بیخی جواب دوستم شدم و خودم همت به خرج دادم...

خلاصه بعد ۱ ساعت مشغولیت فکری شدید... جواب رو یافتم

به آجیم که گفتم اون یه پرشی از خودش نشون داد و یه جیغی زد که اهالی خانه یه تکونی به خودشون دادن (اهالی منظورم خواهرزاده هام بودن!!! آجیم مثلا مامانه)...با کلی ذوق به دوستش گفت دیدی شرط رو بردم(حالا برخلاف انتظار دوست خواهرم) و کمتر از ۱ ساعت جواب رو بهت دادم و... یکم سیر داغش رو هم زیاد کرد و کوبوند جواب رو تو سر دوستش

این بود از این داستان.... هنوز چشم انتظار جایزه تعیین شده جواب این معمام... به آجیم گفتم...آخر سرکاری بود

حالا منم میخوام این معما رو بزارم اینجا...(جریان معما و قوانینشم شرح داده شده)

**** تو نظر اعلام حل کنید!!!!( فکر نکنید از جایزه خبریه ها)

تو پست های بعدی جوابشو براتون میزارم

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم شهریور 1389ساعت 23:50  توسط گیگیلی  | 

42 امین دلتنگی- چی بگم؟؟؟؟

 

نمیدونم چرا اومدم اینجا..شاید فک میکنم یه پناهگاه برامه که هر وقت احساس بدی بهم دست میده میام اینجا!!!!

شاید تنها چیز یا جایی که فقط میشنوه...میشنوه و هیچی به رو خودش نمیاره... مثه خودمه...با این فرق که بعضی وقتا یه نظری هم این وسطا میندازم...

میخوام تو وصف خودم بنویسم..اما زبان و دلم توانایی شو نداره.... تواناییشو نداره که خودشو سبک کنه... توانایی شو نداره که فریاد بزنه... تونایی شو نداره که....

از اون دوستی که گفته بودم ازش بی خبرم بعد ۱.۵ ماه بهم ایمیل زد.... کلا شاهکار به خرج داد که ببینمش گوشش کف دستشه (لا اغراق چون توانایی این رو هم ندارم)...اما ۴ تا حرف تو جواب ایمیل بهش زدم که حداقل این دل کمی خنک شده باشه...

دیشب خیلی حالم گرفته بود...اینقدر که حال نت نداشتم...(منظورم یاهو و کلوب) خیلی دلم میخواست بیام اینجا و بنویسم اما هیچی تو ذهنم نبود که به زبون بیارم... فکر و ذهنم با هم درگیر بودن!!! وقتی اینجوری باشم اون ۱ ساعتی که هم با جون کندن می خوابمم از چشام پر میکشه میره.... رفتم به تیر خواب دراز کشیدم اما کو خبر از خواب...گوشیم باطری نداشت...زیر زبون یه فحش نثارش کردم و با ۳۰٪ شارژ باقیش اهنگ گوش دادم....انصافا تا خود سحر وز وز کرد!!! به همه چی فکر میکردم...

اینقدر فکر تو سرم میومد و میرفت که خیلی ها تو صف انتظار گیر میکردند...بعضی هاشونم اینقدر گنگ و مبهم و پیچیده بود که به سرعت نمی گذشت و مثه یه مسافر توی ایستگاه صلواتی مخم جا خوش کرده بود...اینقدری که زمان مثه برق می گذشت این فکرا تموم شدنی نبودن..تو خودم اینقدر غرق بودم..که صدا خواهرم اومد که هی گیگیلی!!! پاشو سحری بخور...

هیچ نایی نداشتم...جون بلند شدن نداشتم...انگار همه انرژی از وجودم رخنه کرده بود و حتی برای بلند شدنمم چیزی نمونده بود... رفتم تو اشپزخونه یه کم  خوردم.... قول خواهرم انگار داری به گنجشک غذا میدی!!!(حالا همینشم میخورم جا شکرش باقیه)

بعد اذان...دوباره داشتن میومدن سراغم...وای اصلا حوصله راه دادن به مخم نداشتم...کرکره رو کشیدم پایین و فقط به یه چی فکر کردم...فقط همون باعث ارامشم می شد و زمانی نگذشت که خوابم برد!!!!

تو راه برگشت خونه دلم نمیخواست چشمو باز کنم . کشون کشون اومدم خونه دوباره خوابیدم...

و امروز.....

با زنگ دوستم از خواب پریدم(خروس بی محل یعنی همینا!!!)...دلم میخواست خفش کنم... تو خواب نداری دلیل نداره بقیه هم خواب نداشته باشن( نشان از اعتماد به نفس بالا)

یه کم وول وول خوردن تو جام بالاخره بیدار شدم...اول یه استعلام از یه بنده خدایی کردیم و رفتیم دنبال کارمون ( اونم چه کاری power کامپیوتر و بی زحمت بزن بشین پشتش و هی صفحه هارو اینور اونور کن)

اومدیم نت گردی ....یه کم بازی کردم( موتور سواری هنوز باد نیستم هی میوفتم اعصابم خورد میشه)

وقتی اومدم یاهو !!!!  اولش بگو و بخند اما بعد ۳ فازم پرید!!! بی دلیل نبود...نمیتونم با خودم کنار بیام که داره بیخودی که منشا ش واقعا ارزش نداره!!!! داره نابود میشه

داره نابود میشه و خودشم هیچ حالیش نیست....البت حالیش هست و خودشو میزنه به... که مثلا اطرافیانش نپکن خدایی نکرده...در این باره زیاد کشش نمیدم دیگه به خودش سپردم و فقط به خدا میسپارمش که اول سلامتیشو بهش برگردونه و یه عقلی بهش بده!!! الـــــــــــهی آمین) خوب مثه یه خواهر دوسش دارمیه آجی کوچولو که عینو خودم حرف تو کتش نمیره)

خودمم که الان........ نمیگم چه جورم

فقط اهنگی که دارم گوش میدمو (داریوش)می نویسم و والسلام!!

میون این همه کوچه...که به هم پیوسته...کوچه قدیمیه ما...کوچه بن بسته

صدای رود بزرگ...همیشه تو گوش ماست..اون صدا لالایی...خواب خوب بچه هاست

کوچه اما هر چی هست...کوجه خاطره هاست..اگه تشنست اگه خشک..مال ما نیست کوچه ماست

توی این کوچه به دنیا اومدیم...توی این کوچه داریم پا میگیریم...یه روزم مثل پدر بزرک باید...توی همین کوجه غربت بمیریم

اما ما عاشق رودیم مگه مه...نمیتونیم پشت دیوار بمونیم...ما یه عمره تشنه بودیم مگه نه...نباید پای حسرت بمیریم

پشت سر..پشت سر..پشت سر جهنمه..روبرو..روبرو...مرگ راه آدمه

روح جنگل سیاه با دستای شاخه هاش داره...روحمو از من میگیره

تا به یه لحظه می مونم ...جغد ها تو گوش هم میگن...پلنگ زخمی می میره

راه رفتن دیگه نیست... حجله پوسیدن من...جنگل پیره

با چشمهای بی فروغ..میون راست و دروغ..خودمو گم میکنم..توی این شهر شلوغ

پچ پچ ادمک ها...بس که تو هم می دوه...دیگه فریاد منو سایمم نمیشنوه

صدای زنجیر تو گوشم میخونه...تو داری از قافله دور میمونی

سرتو خم کن تا درها باز بشن...

من میخوام مثل همه ساده زندگی کنم...چادر موندنمو هر جا خواستم بزنم

توی این دریا نمی خوام نهنگ کوری باشم...توی این درهای قفل علی کنکوری باشم

نمردیم و معنی چی بگم ؟؟؟؟....هم فهمیدیمآخیش!!! عجب تخلیه باری بود...

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم شهریور 1389ساعت 18:20  توسط گیگیلی  | 

41 امین دلتنگی- بی ترمز...!!!

 

سلام...

یه سلام تلخ...یه سلام خیلی تلخ که هیچ مزه و طعم خوبی نداره.... خیلی احساس داغونی میکنم...احساس خفگی تو این دنیای نامرد....نمیتونم دیگه نفس بکشم...وای دلم میخواد فقط محکم به این دکمه های کیبورد همه داغونی هامو خالی کنم...ولی حتی دیگه توان اینو هم ندارم....

همه چی خوب بود تا ظهر...اما  اعصابمو بهم ریخت...یه اتفاق!!!! یه دیدار دور....چیزایی رو که حتی فکرم بهش نمیکنم که چی بود...دونه دونه واسم مرور شد!!!!

ای خدا گناه من چیه!!!...چرا به هر دری میزنم بازم یه سیخونکی توش پیدا میشه...

خداجون تو که میدونی من بیخی همه چی شدم و حتی به بودو نبود گذشته اون اتفاقا فکرم نمیکنم....

نه به ادماش کار دارم نه به هیچ چیز دیگه!!!

پس چرا مثه سایه هه چی بعد یه مدت ظاهر میشه!!! حالا چه عمدی یا قصدی!!!

خدایا!!! به تو پناه میبرم....به تویی که بزرگی...به تویی که مهربونی...به تویی که حتی به بنده های گناهکارتم در مهربونیت بازه

خدایا!! تو این ماه مبارک ازت میخوام...خدایا کمکم کن.... خودت پاک کن همه چیو!!!

خدایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم مرداد 1389ساعت 23:42  توسط گیگیلی  | 

40امین دلتنگی-بیــــــــــــــزارم!!!!

 

دیگر از زندگی یکنواخت و خسته خود بیزار شده ام. چرا فرشته سعادت از من روی برگردانده و  دست توانایی تقدیر با من به جنگ اندر شده است.چــــــــــــــــــــــرا؟؟؟؟؟

آدم های گوناگون به من حمله ور شده اند.چرا دیگر میل به این زندگی در جهان از من سلب شده است...دیگر می خواهم به طرف راحت بخشی بروم!!! نمی خواهم خورشید را ببینم....خورشیدی که شاهد آن همه بدبختی های فراموش ناپذیرم بود و بدون رحم به مصیبت و فلاکت های من پشت نمود...وقتی که کسی به من علاقمند نباشد و همه از من متنفر باشند...

چرا من از همه کس و همه چیز بیزار نباشم!!!!؟؟؟؟؟

چـــــــــــرا؟؟؟؟

هر چی هم باشم...باز آرومم....این است انچه که در من هست...هیچوقت نمیتونم...نمیخوام ....

و نه میزارم در من به وجود بیاد....

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مرداد 1389ساعت 0:49  توسط گیگیلی  | 

39امین دلتنگی-راز گمشده..!!!!

چه کسی من را دلداری خواهد داد؟

مطالعه گفت: من می توانم تو را دلداری دهم زیرا اسرار فراوان دارم که روزها تو را سرورانگیز خواهد کرد پس از آن کتابها دمساز و غمخوار و دوست وفادار سعادت تنهایی می شدند ولی فهمیدم که همه آنها می ریزند و منم چون همیشه با آنها گریه کردم....

آرایش گفت: بیا خود را بیارای.این انگشتری های زیبا، پودرها و گردنبندهای مروارید و دستبندهای طلا. پس از آن کوشیدم تا با آرایش ظاهر و جواهر خود را فریب دهم ولی دیدم  مانند کسی هستم که برای مجلس سوگواری خود را می آراید...و باز هم گریانم!!!!

مسافرت گفت: من تو را دلداری خواهم داد. بیا تا تو را به سوی گلهای زیبا و سرزمین های دور ببرم.... ولی چون هنوز شیفته سایه های آغاز جوانی و گذشته  خود بودم سایه های روزهای نو برای من جز گریه نخواهد بود.....

دیگر هیچ کس و هیچ چیز تو را دلداری نخواهد داد...و به عمق خویش فرو شو!!!

راز بهبودیت را در وجودت جستجو کن...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مرداد 1389ساعت 0:34  توسط گیگیلی  | 

38امین دلتنگی-نامه....!!!!

 

* علاقه و محبت شدیدی که سابقاً به تو ابراز می کردم

دروغ بود و بی احساس و در حقیقت نفرت است به تو و

* روز به روز بیشتر می شود و هر چه بیشتر تو را می شناسم

به دورویی تو پی می برم

*این احساس در من جای می گیرد که بالاخره باید

از هم جدا بشویم و دیگر به هیچ وجه حاضر نیستم که

*این دوستی ما ادامه پیدا کند و اگرچه عمر دوستی ما همچون گلهای بهاری کوتاه بود ولی

در همین مدت کم توانستم به طبیعت فرومایه و هوسهای زشت تو پی ببرم و

*بسیاری از اخلاق و صفات تو برای من روشن شد و مطمئن  هستم

این خشونت طبع تو بالاخره تو را بدبخت خواهد کرد

*اگر دوستی ما ادامه پیدا کند تمام عمر

را با پشیمانی خواهم گریست و اگر چه افسانه دوستی ما آخرش جدایی باشد

*خوشبخت خواهد بود ، حالا لازم است که بگویم

این موضوع را فراموش نکن و مطمئن باش

*این نامه را سرسری می نویسم  و چقدر ناراحت کننده است

که اگر با نجواهی در صدد دوستی با من باشی بنابر این از تو می خواهم

*جواب نامه ام را ندهی چون نامه تو سراسر

دروغ و تظاهر به من است و تنها چیزی که در آن نیست

*محبت است، من تصمیم گرفتم برای همیشه

تو و یادگاری تلخ این دوستی را فراموش کنم و دیگر به هیج وجه حاضر نیستم

*خود را راضی کنم که دوستت داشته باشم و دوستیم را با تو ادامه دهم.

.

.

.

اگر می خواهی پی به راز نامه ببری آن را یکی در میان بخون!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مرداد 1389ساعت 17:24  توسط گیگیلی  | 

37امین دلتنگی

 

امشب از اون شب هاست که من

دوباره دیوونه بشم

تو مستی و بی خبری

اسیر میخونه بشم

امشب از اون شب هاست که من

دلم میخواد داد بزنم

تو شهر این غریبه ها

دردم و فریاد بزنم

دلم گرفت از اسمون ،هم زمین هم از زمون

تو زندگیم چقدر غمه

دلم گرفت از همه

ای روزگار لعنتی

تلخ بهت هر چی بگم

من به زمین و آسمون

دست رفاقت نمیدم

از اون همه در به دریه

تو قلب من قیامته

چه فایده داره زندگی

این انتهای طاقته

از این همه در به دری

دلم رسیده جون من

به داد من نمیرسه

خدای آسمون من

دلم گرفت از آسمون، هم از زمین هم از زمون 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مرداد 1389ساعت 23:39  توسط گیگیلی  | 

36امین دلتنگی-سوء تفاهم

تا حالا براتون سوء تفاهم پیش اومده....

اره سوء تفاهم ....خودش دنیایی رو به همراه داره ...بعضی وقتا اینقدر پیچیده است که مثل یه باتلاق کثیفه و میکشونتت پایین و خفت میکنه و بهت اجازه حرف زدن نمیده که بخوای رفعش کنی...یعنی میدونی وقتی وجهه بدش پیش میاد بدجور طرفت رو شاکی میکنه که هیچ فرصتی بهت نمیده که بخوای از خودت دفاع کنی حداقل براش واضح کنی که اقا...اصلا اون چیزی نیست که تو فکر میکنی و هی واسه خودت جبهه گرفتی و مثل پتک میکوبونی تو سر آدم....

عجب طرف بیرحمی داره ...

اخه با انصاف..مرامت کجا رفته...خودتو بزار جای من خوبه یکی باهات اینجور کنه....

حالا باید حتما قسم ایه و از جون مایه بزارم تا کارا راست و ریست شه...

اخه این درسته یه طرفه به قاضی بری و اصلا ندونی چی به چیه....

اخه سر هیچ و پوچ....

خداییش بعدش چه حالی داشتی؟؟؟؟

کاش سوء تفاهوما روی خوش به ادما نشون میداد و اون چهره خبیصانه اشو به رخ نمیکشید....

عجب  موجوداتی هستیم با چه شخصیت های جورواجوری.....

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مرداد 1389ساعت 1:53  توسط گیگیلی  | 

35امین دلتنگی

 

مثل باد سرد پاییز

غم لعنتی به من زد

حتی باغبون نفهمید

که چه آفتی به من زد

رگ و ریشه هام سیاه شد

تو تنم جوونه خشکید

اما این دل صبورم

به غم زمونه خندید

آسمون مست جنونی

آسمون تشنه خونی

آسمون مست گناهی

آسمون چه رو سیاهی

اگه زندگی عذاب

یه حباب روی آب

من به گریه هام میخندم

میگم این همش یه خوابه

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مرداد 1389ساعت 0:42  توسط گیگیلی  | 

اول رمضان....34امین دلتنگی

 

حلول ماه مبارک رمضان رو به همه دوست جونیام تبریک میگم

 

بازم ماه رمضون اومد...وای که چه مزه میده پای سحری با اون دعای مخصوص سحر چه حال و هوایی به ادم دست میده...وقتی اذان میگه و بعدش تو اون زمان با خدای خودت خلوت میکنی یه ارامشی به ادم میده که خیلی خاص...بعد یه مدت زمانی هم افــــــــــطار....اولـــــــش اون ربنابی خوشگل و بعدشم اذان و بعدش یه سفره رنگارنگ که وقتی دورش میشینی همه چیش برق میزنه...اون زولبیا و بامیه...وقتیم که روزت و باطل میکنی و شروع میکنی به خوردن...اینقدر میخوری تا میترکی....

اما از یه طرفیم یه ماه خاصیه که همه مردم البته بیشتراشون روزه میگیرن...یکسان!!!!

اصلا چرا روزه میگیریم....چرا همش تو این ماه مواظبیم که خطا نکنیم...خودمونو از اشتباهات و کارهای بد مصون نگه میداریم...برام خیلی جالبه!!! کل سال و واسه خودمون میچرخیم هیچی واسمون مهم نیستا اما وقتی به ماه رمضون میرسیم رو همه چی استاپ میکنیم...انگار هیچوقت به یاد خدا نیستیم تو این ماه یه تلنگری به مخمون میخوره که آهـــــــــــای کجا....کجا با این عجله...داری چیکار میکنی؟...یه کم بالا سرتو بپا...یکی اون بالا داره نگات میکنه...بدجورم نگات میکنه و زیر ذره بینشی...اینجاست که دلت میلرزه از همه چی دست میکشی یه کم خودت و جمع جور میکنی...اما بعد همش سی روز دوباره گازشو میگیری و میری ....کاش همیشه فک میکردیم که ماه رمضونه!!!

من که خودم به شخصه خیلی روسیام...خجالت میکشم از اون بالا سری...هی میام سر خونه اولمو دوباره ادامه میدم..مثل این بازی مار و پله قتی تازه از پله ها بالا میرم یه مار به پستم میخوره و میرم عقب....اما سعیم اینه که همش یک بار مار نیشم بزنه و هی عقب و عقب تر نرم...

این هفته به نسبت هفته خوبی بود...اما فکرم بعضی وقتا یه جا گیر میکنه...از یه دوستی ۳ هفته است بیخبرم...اونم یه دفعه ای ...هی فکر بد میاد سراغم باز خودمو گول میزنم...دوست خوبمه خیلی حمایتم کرده...نگرانـــــشم.....

امروز ناخود آگاه داشتم آهنگ گوش میدادم و پای کام بودم...اشکم در اومد...نه به خاطر دوستم !!!

نمیدونستم دلیل پایین اومدن شون چیه...جاشون اونجا تنگ شده بود که هی تند تند میومدن پایین یا میخواستن بیان سرک بکشن ببینن تو این دنیا چه خبره...اما همش چند دقیقه بیشتر عمر نکردن  و جاشون رو صورتم محو شد....

یه دوست جونیم مریض شده...حرف منم که گوش نمیده...شنبه میخواد بره دکتر...خدایا هیچیش نباشه...

خداجونم ازت میخوام که کمکم کنی که تو این بازی زندگی مار به پستم نخوره که باز از این همه ای که عقبم، عقبتر بیوفتم

چند روز پیش میخواستم بیام اینجا اما وقت نکردم....

خدایا شکـــــــــــــــــــرت

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مرداد 1389ساعت 23:25  توسط گیگیلی  | 

دو روز مانده به پايان جهان...

دو روز مانده به پايان جهان، تازه فهميده که هيچ زندگي نکرده است، تقويمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقي مانده بود، پريشان شد. آشفته و عصباني نزد فرشته مرگ رفت تا روزهاي بيش‌تري از خدا بگيرد.

داد زد و بد و بيراه گفت!(فرشته سکوت کرد)

آسمان و زمين را به هم ريخت!(فرشته سکوت کرد)

جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت!(فرشته سکوت کرد)

به پرو پاي فرشته پيچيد!(فرشته سکوت کرد)

کفر گفت و سجاده دور انداخت!(باز هم فرشته سکوت کرد)

دلش گرفت و گريست به سجاده افتاد!

اين بار فرشته سکوتش را شکست و گفت: بدان که يک روز ديگر را هم از دست دادي! تنها يک روز ديگر باقي است. بيا و لااقل اين يک روز را زندگي کن!

لابلاي هق هقش گفت: اما با يک روز... با يک روز چه کاري مي‌توان کرد...؟

فرشته گفت: آن کس که لذت يک روز زيستن را تجربه کند، گويي که هزار سال زيسته است و آن که امروزش را درنيابد، هزار سال هم به کارش نمي‌آيد و آنگاه سهم يک روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: حالا برو و زندگي کن!

او مات و مبهوت به زندگي نگاه کرد که در گودي دستانش مي‌درخشيد. اما مي‌ترسيد حرکت کند! مي‌ترسيد راه برود! نکند قطره‌اي از زندگي از لاي انگشتانش بريزد. قدري ايستاد، بعد با خود گفت: وقتي فردايي ندارم، نگاه داشتن اين زندگي جه فايده اي دارد؟ بگذار اين يک مشت زندگي را خرج کنم.

آن وقت شروع به دويدن کرد. زندگي را به سرو رويش پاشيد، زندگي را نوشيد و بوييد و چنان به وجد آمد که ديد مي‌تواند تا ته دنيا بدود، مي‌تواند پا روي خورشيد بگذارد و مي‌تواند...

او در آن روز آسمان خراشي بنا نکرد، زميني را مالک نشد، مقامي ‌را به دست نياورد، اما... اما در همان يک روز روي چمن‌ها خوابيد، کفش دوزکي را تماشا کرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آن‌هايي که نمي‌شناختنش سلام کرد و براي آن‌ها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد.

او همان يک روز آشتي کرد و خنديد و سبک شد و لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد!

او همان يک روز زندگي کرد، اما فرشته‌ها در تقويم خدا نوشتند: او درگذشت، کسي که هزار سال زيسته بود.
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم مرداد 1389ساعت 21:1  توسط گیگیلی  | 

32امین دلتنگی....

 

این چند روز رو میومدم نت ...اما نمیدونستم بیام اینجا چی بنویسم...یه جور حس بی حوصلگی شدیدی بهم دست داده

دلم میخواد خودمو یه جوری مشغول کنم ...اما هرچی به اینور اونور میزنم چیزی پیدا نمیکنم

راستش باز یه سیخونکایی پیدا شده که خودش همینجوری کم رو اعصابم هست، به وجود اومده

میترسم باز شروع بشه و دوباره همون آش و همون کاسه

کارم شده تا نصف شب بیدار باشم و تا لنگه ظهر بخوابم...وای نمیدونی چه مزه میده زیر کولر و بعد زیر پتو قائم بشی و تو گرمای زیرش یه حس ارامش عجیبی رو برای خودت داشته باشی

وقتی بیدار میشم یه جوری غم عالم انگاری رو سرم خراب میشه...

حالا بگذریم...دلم برای یونی (همون دانشگاه خودمون) خیلی تنگیده...از اون نگهبان مخملش گرفته تا بقیه...وای آقای گلی (مسئول بوفه یونی) ...همه و همه ...بچه های خودمون....دلم میگیره به این فکر میکنم که یه ترم دیگه این دوره ۴ ساله تموم میشه...چقدر شیرین و تلخ گذشت

چقدر با استادا کل کل میکردیم...چقدر سر به سره همه میزاشتیم

وای خدا ...

 

طاقت من سر اومده گریه نکن عروسکم

تحمل رفتن تو دیگه ندارم

موهای خیستو بزار رو شونه هام آروم بگیر

پلکهاتو روی هم نذار طاقت ندارم

تو  نرو تلخ بی تو بخوام بمونم

سخته بخوام بی تو بخونم

نرو میمیرم نمی تونم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم مرداد 1389ساعت 1:19  توسط گیگیلی  | 

31امین دلتنگی....

چرا همیشه یه چیزی هست که یه حسی به آدم دست میده که یه چیزی مثل سایه بالا سرته که هر جا بری  و هر جا باشی باهاته!!!

تا حالا براتون پیش اومده که از گذشته ای که به باد خاطرات دادین اثرش بمونه براتون؟

تا حالا براتون  پیش اومده یکی سیختون بده و بخواد باعث به زبون آوردن گذشته بشه؟

اصلا چرا باید آینده رو فدای گذشته کرد؟

یه چیزی برام خیلی جالبه چرا ما ادما خیلی دلمون میخواد که خودمون رو زجر بدیم یا اینکه باعث زجر دیگری بشیم...خیلی هارو دیدم که اینجورین و وقتی ازشون میپرسم دلیلتون چیه...جواب میدن که لذت بخشه!!!!

هیچ وقت سعی نکردم خاطرات بد رو برای خودم به جا بزارم و نگه دارم...یا یه حس بدی رو نسبت به کسی تو خودم پرورش بدم که یه آدم انتقام جو یا متنفر رو به تصویر بکشه.

من می توانم خوب،بد،خائن،وفادار،فرشته خو یا شیطان صفت باشم...من میتوانم تو را دوست داشته باشم یا از تو متنفر باشم....من می توانم سکوت کنم.... نادان یا دانا باشم....چرا که من یک انسانم  و اینها صفت انسانیت است....و تو هم به یاد داشته باش: من نباید چیزی باشم که تو می خواهی...من را خودم از خودم ساخته ام....و به یاد داشته باش منی که من از خود ساخته ام عمل من است...تویی که تو از من می سازی آرزوهایت یا کمبودهایت هستند....لباقت انسان ها کیفیت زندگیشان را تعیین می کند نه آرزوهایشان....و من متعهد نیستم که چیزی باشم که تو می خواهی یا نه!... ولی می توانی انتخاب کنی که من را می خواهی یا نه؟...ولی نمی توانی انتخاب کنی که از من چه می خواهی!!!! (گیگیلی)

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مرداد 1389ساعت 15:41  توسط گیگیلی  | 

....

 

براش بنويس دوستت دارم آخه مي دوني آدما گاهي اوقات خيلي زود حرفاشونو از ياد مي برن ولي يه نوشته , به اين سادگيا پاک شدني نيست . گرچه پاره کردن يک کاغذ از شکستن يک قلب هم ساده تره ولي تو بنويس .. تو ... بنويس

+ نوشته شده در  شنبه نهم مرداد 1389ساعت 12:50  توسط گیگیلی  | 

....

 

هنگامي كه دري از خوشبختي به روي ما بسته ميشود ، دري ديگر باز مي شود ولي ما اغلب چنان به دربسته چشم مي دوزيم كه درهاي باز را نمي بينيم

+ نوشته شده در  شنبه نهم مرداد 1389ساعت 12:43  توسط گیگیلی  | 

28امین دلتنگی....

 

نظرتون در مورد خواب چیه؟؟؟؟... خوابایی که میبینید رو باور دارید....احتمال میدین که راست ازاب در بیاد یا اینکه تا چشاتون به این دنیا باز میشه همه چیز رو فراموش میکنید و میگید دوباره از اول!!!!

راسته که واقعا خواب برادر مرگ...وقتی چشامون میره رو هم و از این دنیا رها میشیم دیگه به هیچی فکر نمیکنیم..میریم توی یک خلا...معلق میمونیم...بعضی وقتا فقط یه سکوت مطلق یه سیاهی کامل...یه آرامش که حتی ممکنه تو بیداریش پیدا نشه رو بدست می آریم....بعضی وقتام این سکوت میشکنه و با یه سری تصاویر همرامه..یا تصویره یا مثل یک فیلم کوتاه میمونه...تو بعضی از آدمها این تصاویر و  فیلمها گوشه ای از حقیقت رو تو آینده به تصویر میکشه...وقتی که یه مدت زمانی میگذره اون اتفاق یا جا و مکانی که توش حضور دارن براشون خیلی آشنا میزنه...یا حتی بعضی وقتا یه خاطره شیرین یا تلخ رو برامون زنده میکنه یا حتی احتمال اینکه عزیزانمونم ببینیم وجود داره و باهاشون رابطه برقرار کنیم...برا من بعضی وقتا پیش میاد...ممکنه از اون چیزایی که دیدم حضور ذهنی نداشته باشم اما بعد یه مدت که  همون صحنه هارو میبینم مطمئنم یا اونجا بودم یا اینکه قبلا دیدم ....  حالا این دسته از خوابها یه روی خوش دارن یا اینکه یه ذهنیت بد رو به همراه دارن...

این یه دسته از خوابها بودن دسته دیگه ای از خوابها هستن که اصلا هیچ مفهوم خاصی ندارن...وقتی بیدار میشی همش با خودت کلنجار میری که جی دیدی ..اصلا چی بوده تو خوابت... وقتی بیدار میشی دوباره میخوابی و بخوابت ادامه میدی

اما  یه دسته بدترش کابوسه!!!!

کابوس خیلی بده ....بعضی وقت ها راحت میفهمی که داری تو خواب چی اتفاق میوفته و همش میخوای بلند شی و تو بیداری همه چی یادته و وقتی چشاتو باز میکنی یه نفس راحت میکشی که همش خواب بوده و فقط یه دلشوره برات باقی میمونه که اونم به مرور رفع میشه...

اما وقتی این خواب ها برات مفهومی نداشته باشن و فقط یه اثر بد برات باقی بمونه...اینقدر اذیتت کنه که دیگه میترسی چشاتو رو هم بزاری...تا خیالت راحت نشده...میپری از خواب و فقط صدای تپش قلبت رو میشنوی...دیگه خواب به چشمات نمیاد!!!!

آخ خدا که چقدر بده....منم دچار این آخریه شدم

خدایا این چند روزه و این هفته چقدر بد بوده..با کسایی درگیر شدم که نباید میشدم...خداجون خودت کمکم کن....دیگه  باید چیکار کنم!!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مرداد 1389ساعت 22:26  توسط گیگیلی  | 

نیمه شعبان

 

 

  عیدتون مبارک

برای همتون آرزوی شادی دارم

عیدتون مبارک دوست جونی یام

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مرداد 1389ساعت 23:2  توسط گیگیلی  | 

26امین دلتنگی....

بازم سلام

دیروز رفتم به سرزمین مرده ها....!!!! اره همون قبرستون خودمون

خیلی دلم هوای امامزاده شهرمون رو کرده بود...حتی برای عزیزای از دست رفتم هم دلم تنگ شده بود

ساعتای نزدیک ۱۹:۳۰ بود که رسیدم اونجا....وقتی وارد شدم به دورو برم نگاه کردم...خیلی شلوغ بود

دعای  ورودی رو خوندم و وارد شدم....یه حس سنگینی بهم دست داد...به گنبد  امامزاده نگاه کردم و از دور یه سلامی به آقا دادم ( امامزاده ابراهیم (ع) برادر امام رضا(ع))  شروع کردم به قدم زدن و فاتحه دادن برای عزیزانم...چه اونایی رو که ندیده بودم و نمیشناختم و به عادت همیشگی که بابام براشون فاتحه میداد و چه اونایی که یه زمانی با هم بودیم فاتحه میخوندم...

به دورو برم که نگاه میکردم دسته ادم های جور وا جوری دورم بودن....یه دسته افراد مسن که که برای جووناشون گریه میکردن...یه دسته از جوونا که برای پدر و مادرای از دست دادشون غصه میخوردن...یه سری هم که معلوم نیست برای چی اومدن (اما تابلو بوده که برای تازه دیدار کردن امواتشون نیومدن...)

عده ای هم سر قبرها مراسم  گرفته بودن....مداح براشون روزه میخوند

از کنار قبرهام که ماشین گشت ارشاد اخلاقی مانور میداد دنبال سوژه برای اینکه به یکی گیر بدن و یه پولی به جیب بزنن...!!!! خندم گرفته بود از محیط دوروبرم

اما همینجور که به قبرها نگاه میکردم به خودم میگفتم که اون زیر چه خبره...جریانش چیه؟؟؟

قراره چیا رو جواب پس بدیم...اینکه من گناهکار چیز خوبیم دارم که بخواد برام واسطه بشه...تو همین فکرها بودم که دیدم یه آمبولانس رفت سمت سقال خونه!!! یه نفر دیگه ام به این سرزمین وارد شده بود...همونجور داشتم اونجارو نگاه میکردم از ظاهرش معلوم بود که طرف باید مسن باشه که کسی دنبالش نیومده و داد و فریادی خبر نیست...یه مدت که گذشت آشناهاش اومدن سمت  سقال خونه پشت در منتظر بودن تا جنازشونو تحویل بگیرنو به خاک بسپارن...

اما تنم لرزید....

واقعا که خاک مرده سرده...اگه داغ همه برامون تازه بود چی به سرمون میومد خدا داند!!!!

به خودم میگفتم خودم جرات دارم دست به مرده بزنم یا شده حتی خودمو مرده فرض کنم...

اگه میشد یه بار بمیری و زنده شی اونم محض کنجکاوی که ببینی اون طرف پرده چه خبره و چیارو پیش رو میبینی جالب میشد...

اما بهتره که ندونیم!!!!!!

اینقدی اونجا بودم که صدای اذان به گوشم خورد...اون بنده خدام آورده بودن دور امامزاده طواف بدن  همونجا واسه اونم فاتحه خوندم و گفتم زندگی جدیدت مبارک!

معلوم بود مال همونجا نبودن که مرده رو با خودشون بردند!!!

منم آخر سر رفتم مزار شهدا ....همیشه به تاریخ تولد و زمان شهادتشون نگاه میکنم...همشون تو یه رده سنی ان و حول و هوش ۲۰ تا ۲۵ ....مثل عموی خودم که ۲۲ سالش بود...همونجا بود گفتم دمتون گرم چه دلی داشتین شماها!!!

دیگه هوا تاریک شده بود ...باید بر میگشتم خونه

آخرشم همینه که یه روزی هم خودم باید بیام اینجا.....

اما کاش ادامه رو خوب پیش بریم.....و عاقبت به خیر شیم

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم مرداد 1389ساعت 15:11  توسط گیگیلی  | 

...

وقتی راه رفتن آموختی، دویدن بیاموز. و دویدن که آموختی ، پرواز را.

راه رفتن بیاموز، زیرا راه هایی که می روی جزیی از تو می شود و سرزمین هایی که می پیمایی بر مساحت تو اضافه می کند.

 

دویدن بیاموز ، چون هر چیز را که بخواهی دور است و هر قدر که زودباشی، دیر.

و پرواز را یاد بگیر نه برای اینکه از زمین جدا باشی، برای آن که به اندازه فاصله زمین تا آسمان گسترده شوی.

من راه رفتن را از یک سنگ آموختم ، دویدن را از یک کرم خاکی و پرواز را از یک درخت.

بادها از رفتن به من چیزی نگفتند، زیرا آنقدر در حرکت بودند که رفتن را نمی شناختند! پلنگان، دویدن را یادم ندادند زیرا آنقدر دویده بودند که دویدن را از یاد برده بودند.

پرندگان نیز پرواز را به من نیاموختند، زیرا چنان در پرواز خود غرق بودند که آن را به فراموشی سپرده بودند!

اما سنگی که درد سکون را کشیده بود، رفتن را می شناخت و کرمی که در اشتیاق دویدن سوخته بود، دویدن را می فهمید و درختی که پاهایش در گل بود، از پرواز بسیار می دانست!

آنها از حسرت به درد رسیده بودند و از درد به اشتیاق و از اشتیاق به معرفت.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم تیر 1389ساعت 22:21  توسط گیگیلی  | 

....


هميشه اشک اونايي که به فکرمون هستن رو در مياريم..
و هميشه واسه کسايي که به فکرمون نيستن اشک ميريزيم..
هميشه به کسايي که اصلا به يادمون نيستن فکر ميکنيم..
و هميشه کسايي که اصلا فکرشم نميکنيم به يادمونن

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم تیر 1389ساعت 22:21  توسط گیگیلی  |